X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 12 دی 1386
فقط مادر بودن
نوشته شده توسط ساسا در ساعت 14:26

چقدر خسته‌ام خسته.یه جایی خوندم که افسردگی زایمان تا چند سال بعد ممکنه اتفاق بیفته یا طول بکشه. پیش خودم فکر می‌کنم شاید علت همین باشه که این روزها اینقدر بی‌حوصله و خسته‌ام.توی اداره عملا حوصله هیچ کاری رو ندارم.توی خونه هم فقط بچه داریه گرچه ازش لذت می‌برم اما حسرت یه وقت آزاد رو دارم که بتونم مثل همسرم ورزش برم زبان برم کوه برم.می‌دونم تقصیر اون نیست اون خیلی اصرار می‌کنه که برنامه‌هاتو مشخص کن و برو دنبالشون من بچه‌رو نگه می‌دارم. اما نمی‌دونم این خود تنبل منه که نمی‌خواد کاری بکنه یا اینکه فکر می‌کنم حتی اون هم به اندازه من نمی‌تونه به بچه رسیدگی کنه باعث می‌شه همینطور ساکن باشم. و فکر می‌کنم در نهایت این منم که نگران غذا خوردن بچه‌ام که به شوق خوردنش با تمام خستگی دو نوع غذای تازه براش درست می‌کنم ومترصد هر فرصتی هستم تا یه لقمه بهش بدم.در نهایت این منم که می‌تونم هر موقع که اراده کرد شیر بهش بدم و سوزش این تکرر شیر خوردن و دندون ساییدنش رو با شیرینی تحمل کنم و در نهایت این منم که کلی مطلب در مورد طرز برخورد با اون و تربیت و احساساتش خوندم و باید در هر لحظه بتونم اونا رو به کار ببندم و شاید این منم که می‌خوام خیلی مادر باشم و فقط مادر باشم و این سکون با شخصیت من سازگار نیست اما عجیب برام لذت‌بخشه این مادری کردن.

همیشه این حس مادری و فداکاری بیش از حد مادرها به نظرم خیلی خفت‌بار می‌اومد.خیلی به نظرم غیر منطقی و حتی غیر انسانی می‌اومد که زنی به خاطر بچه‌اش خیلی چیزها رو تحمل کنه و تن به خیلی ذلت‌ها بده فقط به خاطر بچه‌اش. اما حالا کم کم همه چیز داره برام تغییر شکل می‌دم منم دارم می‌شم مادری که هیچ چیز نمی‌تونه جای حتی یک لحظه بودن کنار بچه‌اش رو بگیره ... من حالا دارم می‌فهمم نظریه پردازی‌هام چقدر احمقانه بوده.

من حالا دیگه یه مادرم با تمام احساساتش حتی اگه خفت بار باشه.