X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 9 آبان 1391
خسته ام
نوشته شده توسط ساسا در ساعت 15:18

نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط دلم می خواد بنویسم 

این قصه تکراری همیشه دیگه نوشتن نداره این حرفها و حرفها و حرفهای خاله زنکی و پشت سر اینو اون اراجیف گفتن دیگه آخر نداره 

 

خسته ام از هر بار که این زخم کهنه دید بد آدم های مریض باز می شه حرص خوردنم 

از حس پشیمونی ساده بودنم . از اینکه آدم ها برام آدم بودن نه تعریفی از دو جنس. 

از اینکه اطرافم رو نمی شناختم از اینکه نمی دونستم خیلی چیزها رو نباید با سادگی رو بازی کرد.از اینکه مهربانی و محبت رو نمی شه به همه کس ارزونی کرد و باید کلی ملاحظه و چهارچوب براش در نظر گرفت. 

دلم می خواد برم از اینجا برم تو یه محیط ساده تر یا آشناتر با انسانهای این نسل و این عصر.جایی که نگاه به آدم ها اینقدر جنسی نباشه.جایی که محبت کردن به آدم ها بر اساس جنسشون تعبیر و اسم گذاری نشه. 

دلم می خواد دیگه این دنیای اطراف رو نبینم. خودم باشم و همسر و فرزندم.گور بابای آدمای دیگه.گور بابای رفاقت و محبت.گور بابای روابط انسانی.  

خسته ام خسته 

نمی دونم چطور خودم رو رها کنم از برگشت این عذاب از تهمت ها و دیدهای اشتباه 

چطور بین این آدمهایی باشم که.... نمی دونم 

باید پناه ببرم به آغوش داشته هام .به اونهایی که میشناسند منو و اونهایی که می فهمند این من بودن ها رو . به آغوش همسر،پدر ،مادر و برادر و .... 

خدا رو شکر که دارم من اینها رو .خدا رو شکر که هستن و .... 

خدا رو ... خدا رو این روزها جور دیگه ای شناختم. خدایی که در بند بندها نیست .خدایی که مهر ورزیدن آدم ها رو به هم می خواد و به همه. من این خدامو دوست دارم