
ما یه سری جلسات داریم با نام اتاق فکر.نه که فکر کنید همون اتاق فکر معروف یا یه چیزی توی مایه های اونه نه. این جا ما یه آقای دکتر را آوردیم که برامون فکر کنه و البته از ما هم فکر بخواد و خدا می دونه که واقعا این اتفاقات می افته یا نه. اما مطلب مهم اینه که دیروز در همین جلسه بالاخره بعد از ماه ها بی حوصله گی و بی کاری جرقه ای در ذهنم زد که باید کار کرد و دلم به حال مدیرم سوخت که کار مهمی رو به دست من داده که تقریبا برای سازمان سرنوشت سازه و من...نعوذبالله.
شاید تا امروز نبودن کار خاصی توی واحد، امید نداشتن به کسب درآمد بیشتر برای سازمان یا بیحوصلگی و رخوت خودم باعث شده بود این چند مدت رو تو خماری به سر ببرم تا حدی که حتی نامه ها و روزنامه ها روی میزم تلنبار شده و حوصله بایگانی کردنشون رو نداشتم(البته این وبگردی و وب خوانی هم بی تاثیر نبوده) اما از امروز می خوام به اعتماد مدیر محترم جواب بدم و برم دنبال رسالتم.باشد که رستگار شوم.
امروز دیگه روز کاره.کار.
به سختی می تونم بغضم رو فرو ببرم وقتی که نگاه می کنم و می بینم با دست گلوش رو می کشه و اب دهنش رو قورت می ده که بغضش نترکه. مردی که شاید سنش بیشتر از بابای من باشه و حالا جلوی منی که جای دخترشم بخواد از دلتنگی هاش بگه و اشک و بغض امونش نده.
راننده اداره است و زنش از یک سال پیش با این سرطان لعنتی درگیره و حالا دکتر ازش قطع امید کرده...
می گفت که 50 سالشه و تموم زندگیشو گذاشته برای دخترهاش.می گفت که خیلی فرز و زبل بوده ( و وقتی اینو می گفت برق ذوق و غرور توی چشمهاش بود) و حالا موها و ابروهاش ریخته،دستهاش فلج شده و انگار یه پیرزن 70 ساله است و دوباره سکوت ناگزیر از بغض.
ای لعنت به من که رخوت کار وهدیه ای که نگرفتم شده غصه زندگیم و یادم رفته شکر تمام این نعمتها و ... لعنت به این نخوت.
می گفت به جز چندتا فرش که برای جهاز دخترش کنار گذاشته بقیه وسایلشون رو فروختن و دخترش که برای نگهداری از مادرش ترک تحصیل کرده و تمام لحظات رو کنار اون می گذرونه با اون می خوابه بیدار می شه و پا به پاش درد می کشه.
آخ دلم برای چشمهای مهربون مادرم تنگ شد امروز وقتی برم خونه حتما کلی قربون صدقه اش می رم و برای تمام فداکاری هاش ... کاش می تونستم بمیرم.کاش جز این همه زحمت خودم و بچه ام چیزی براش داشتم. فکر می کنم آیا من اینقدر انسان بودم که اگر لازم بود به خاطر مادرم از اولین خواسته ها و نیازهام بگذرم؟
پیاده می شم میرم دنبال کار اداره و بر میگردم و دنبال ماشین می گردم که با لبخند صدام می کنه. وای خدای من اون مرد می خنده؟ لبخند می زنم و دنبالش می رم.
انگار احساس کرده غمش رو حس کردم و شاید پیش خودش فکر کرده که نباید ناراحتم می کرده که توی مسیر با خنده و شوخی حرف می زنه شاید هم می خواد فراموش کنه اونهمه درد و خستگی رو شاید هم...