چرا ما یه چندتایی دوست خوب و توپ نداریم که حالی ببریم از این زندگی. که بودنشون رو کنارمون جشن بگیریم که دلمون برای بودن با هم تنگ بشه که توی شادیهامون بخوایم که اونها هم کنارمون باشن. واقعا چرا ما به این پیسی وحشتناک خوردیم؟ تازه ما رو باش که میخوایم دوباره به یه شهر جدید کوچ کنیم و هنوز امیدواریم اوضاع از این بدتر نشه.
یه برنامهای دوران بچهگیهامون میداد:
دلم یه همزبون میخواد یه دوست مهربون میخواد
یکی باشه دلم وا شه توی این تاریکی مطلق مث یک نقطه پیدا شه
فکر کردی چهارتا کتاب بخونی دوتا فیلم ببینی ویه چیزهایی بنویسی فرهیخته هستی. نه! اول باید آدم باشی.
جمعه گذشته دوتایی رفتیم کنکور ارشد فراگیر.با یه هفته درس خوندن و همین کلی موضوع رو فکاهی میکرد که با چه انگیزهای تا دقیقه آخر کتاب دستم بود و ... گفتیم سر راه بریم بستنی بخوریم که پول دیدیم پول نبردیم.رفتیم عابر بانک کارت نبرده بودیم و دانشگاه هم که رسیدیم اصلا بوفهها بسته بود. روز جالبی بود همین که دوباره با هم امتحان و کنکور و همراهی ...
این روزها پسر کوچک داره مرد بزرگی میشه داره شیر رو میذاره کنار یا بهتره بگم داریم براش میذاریم کنار و این روزها من هم با دیدن گریههاش و بیتابیهاش حال خوشی ندارم آنچنان.
میدونی چرا اینقدر از دیدن آینه لذت میبرم. چون من عاشق زیباییهای آفرینش خداوند هستم.
اگر میدونستم که زندگی واقعا چیه دنبال یه آدم با فکر نمیگشتم و همین که بفهمم اهل فکر و تفکره باهاش ازدواج کنم بعد توی این زندگی پر مشکله و این همه فکر مشغولی دوتایی به رنج و پوچی و نا امیدی و غم و ... برسیم.اگه میدونستم چی به سر این مملکت و این ملت مییاد دنبال یه آدم بیفکر سرخوش میگشتم تا حداقل بتونم با سرخوشی و بیخیالی اون زندگی کنم.دریغ و درد...
تاریک خاطران همه در ناز و نعمتند ای روشنی عقل تو بر ما بلا شدی
مدتی بود که حسرت نداشته های مادی رو می خوردم و حرص داشتنشون رو می زدم اما دیروز همه چیز دست به دست هم داده بود که برگردم به وجهه انسانیم.وقتی ظهر موقع برگشت به خونه آدم های منتظر کنار پل رو سوار می کردیم خوشحال بودم از اینکه یه پراید معمولی داریم که می تونیم این آدم ها رو از این گرمای طاقت فرسا نجات بدیم.مطمئن بودم اگر بنز داشتیم سوارشون نمی کردیم یا شاید خودشون سوار نمی شدن.
ایضا دیروز به این فکر می کردم من که به چند تا کتاب خوب برای خوندن، یک اتود و چند تا خودکار رنگی دلخوش ترین آدمهام دیگه چرا باید نگران نداشته هایی باشم که شادم نمی کنن و برای همین بعد از مدت ها یک گشت حسابی توی کتاب فروشی زدم و عطر کتاب ها سرخوشم کرد اما پول زیادی برای بردن این عطر به خونه نداشتم (نه اینقدرها هم وضع خراب نیست همه پولم رو قبلش خرج دکتر و دارو کرده بودم)
و مطلب آخر اینکه توی پاساژ به ویترین مغازه ها و قیمت های نجومی بی اساس شون نگاه می کردم و هر چی منطق های موجود در ذهنم رو زیر و رو می کردم هیچ کدومشون جوابگوی دلیل خرید آدمها از این مغازه ها نبود وقتی که همین جنس رو می تونی به دو سوم قیمت جای دیگه بخری.حتی اگر از پولداری بیچاره خرج کردن باشی باز هم معقول نیست.